خدا حافظ مدرسه !!!
محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ...
آخرین مطالب
لینک دوستان
+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 |
                                                           

                                         

 

نخل کویرنخل کویر

به وبلاگ نخل کویر خوش آمدید


                                                             

+ نویسنده معلم بازنشسته در دوشنبه بیستم خرداد 1392 |
  داعش یعنی:  

  د= دولت   

الف = ابن زیاد    

ع = عمربن سعد  

ش = شمربن ذی الجوش
 یعنی دولت ابن زیاد و عمربن سعد و شمر .            

 

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه دوم آذر 1393 |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

 بدترين شترها در دنيا ((جمل )) عايشه بود، كه با آن به جنگ حضرت على عليه السلام رفت و هزاران نفر را به خاك و خون كشيد. در دفاع از آن شتر حدود هفتاد نفر بى دست شدند.

وقتى عمر، لشكر به جنگ پادشاه عجم مى فرستاد، صاحب شتر، آن را آورده بود در مدينه تا بفروشد. سلمان فارسى ، هر وقت آن شتر را مى ديد، سنگ بر مى داشت و به آن مى زد!

ساربان مى گفت :اى سلمان ! تو كه اذيت كننده نبودى ! چرا بدون دليل شتر مرا مى زنى ؟ اين شتر تو حيوان نيست ، بلكه شيطان است و از طايفه جن . اسم آن ((عسكر)) فرزند كنعان است .

من آن را مى شناسم !اى ساربان اين جا كسى شتر تو را نمى خرد، اگر مى خواهى آن را بفروشى به حوئب ببر، آن جا به هر قيمت بخواهى از تو مى خرند، او هم شتر را برد همان جا كه سلمان گفته بود.

وقتى عايشه از مكه برگشت ، طلحه و زبير او را فريفتند كه بايد به خون خواهى عثمان برخيزى . گفتند: بايد برويم در بصره از آن جا جمعيت برداريم و با على جنگ كنيم .

در راه كه مى آمدند، خواستند شترى براى هودج عايشه بخرند كه از شتران ديگر قوى و بلند و نمايان تر باشد. همين ((عسكر)) پسر كنعان را آوردند و عايشه آن را ديد پسنديد. صاحب شتر شروع كرد تعريف كردن كه چقدر قوى است ، زيرك و باهوش است ، تا جايى كه گفت : تربيتش كرده ام ، وقتى صدا مى زنى مى آيد! وقتى گفتى برو، مى رود. صدايش صدا زد و گفت : ((عسكر، عسكر)) شتر پيش وى آمد.

همين كه عايشه اسم ((عسكر)) را شنيد، گفت : برگردانيد، من بر اين شتر سوار نمى شوم . گفتند: اى خانم ! از اين شتر بهتر پيدا نمى شود، به درد ما مى خورد، خوب شترى است . جواب داد: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مرا از سوار شدن بر آن منع فرموده ، برويد شتر ديگرى بياوريد.

چون آنها شترى از اين بهتر پيدا نكردند، افسار و جهاز و زانو بندش را تغيير دادند و داخل شتران ((يعلى بن منبه )) كردند. شترى كه با يك اهدايى به منظور كمك به طرف داران عايشه تهيه ديده شده بود. تا با على بجنگند. اين حيوان را پيش او آوردند و گفتند: اين قوى تر و از آن شتر بهتر است . بعد محمل عايشه را بر آن بستند و به بصره آمدند و آن شهر را تصرف كردند، بيت المال را تقسيم نمودند، مردم را براى جنگ با على شوراندند و گفتند: مقصود عايشه همسر پيامبر، خون خواهى عثمان است ، صد وبيست هزار نفر از دور و نزديك جمع كردند، در حالى كه لشكر على از دوازده هزار تا بيست هزار نفر نوشته شده . محمل عايشه آماده شد، صفحه هاى آهنى بر آن كوبيدند، تا آسيبى به عايشه نرسد و پرچمى بالاى آن بستند. جنگ شروع شد. در آن دست هفتاد نفر كه بر مهار شتر بود قطع شد. دست هر كس را قطع مى شد، ديگرى مى آمد جلوى شتر و مهار او را به دست مى گرفت ، حدود هفده هزار نفر از لشكر عايشه و دويست نفر از لشكر حضرت على كشته شدند.

حضرت على عليه السلام فرياد مى زد كه خود را به ((شتر)) رسانيد و آن را پى كنيد؛ كه آن شيطان است و تا كشته نشود مردم متفرق نمى شوند. اول محمد بن حنفيه قصد ((شتر)) كرد ولى كارى از پيش نبرد. امام حسن عليه السلام جلو رفت و نيزه اى بر حيوان زد و برگشت . مالك اشتر خود را به ((عسكر)) رسانيد و يك پايش را قطع كرد. يكى از لشكريان عايشه شانه خود را زير ران شتر قرار داد كه زمين گير نشود. مالك او را هم كشت . شتر تا مدتى روى سه پا ايستاده بود. على عليه السلام فرمود: از شياطين زير شتر را گرفته پايش را بزنيد. وقتى ((عسكر)) را كشتند، مردم متفرق شدند و جنگ خاتمه يافت .(484)

داستان جنگ جمل مفصل است .  مقصود  فقط ((شتر)) عايشه بود تا بدانيم كه آن ماءمور شيطان بود. داستان جنگ جمل در كتاب تاريخ اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است .

+ نویسنده معلم بازنشسته در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 |
غم انگیز ...

اینکه موبایل نداره و کاپشن گرم تنش نیست، زیاد غم انگیز نیست ...
دردناکش اینجاست که
حتی اون صندلی رو حق خودش نمیدونه !

+ نویسنده معلم بازنشسته در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 |

علل بدحجابی و اقسام آن

منشاء و علت این گناه بزرگ مختلف است که به بعضی از آن ها اشاره میکنیم.

1.نداشتن آگاهی

2.تقلید کورکورانه

3.کمبود روانی

4.دوستان نامناسب و ناباب

5.خودباختگی و تهاجم فرهنگی

6.باقیمانده رژیم طاغوت

7.مخالفت با اسلام و انقلاب

8.نبودن غیرت در بعضی از مردان

9.لقمه حرام

10.توجه به تجملات و تشریفات

11.حرص و طمع

12.مسامحه و بی توجهی

13.نداشتن ارتباط واقعی با خداوند

کتاب باران عفاف

+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 |

فقر ، همه جا سر میکشد.

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست.

فقر ، چیزی را "نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست ... طلا و غذا هم نیست.

فقر ، گاهی خود را زیر مدارک تحصیلی ، تیترها و مقامها و منصبها ، پنهان میکند.

فقر ، گاهی زیرزیباترین لباسها،شیکترین اتومبیلها،فاخرترین جواهرات خودراپنهان میکند.

فقر ، همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند.

فقر ، تیغه های برنّده ماشین بازیافت است ، که روزنامه های برگشتی را خرد میکند.

فقر ، کتیبه ی سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند.

فقر ، پوست موزی است که از پنجره ی یک اتومبیل به خیابان سر میکشد.

فقر ، همه جا سر می کشد.

فقر ، شب را "بی غذا" سر کردن نیست.

فقر ، روز را "بی اندیشه" سرکردن است.

فقر ، سنگی است که به پای پرنده ای در حال دانه چیدن ، می خورد.

فقر ، زباله جامانده در طبیعت است.

فقر ، گیاهان لگد مال شده در کنار جویباری زیباست.

فقر ، صدای بوق ماشی را درآوردن و اعصاب دیگران را خورد کردن است.

و بالاخره فقر، عدم رعایت نزاکت در باهم بودن است، اعم از محل مسکونی یامحل آموزش.

نوشته شده در 93/08
+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 |
.........درسفرنامه شرق خواندم .

در نیشابور دانشمندی بود .روزگار بر اوسخت گرفت .بهمراه یکی از مریدانش برای زندگی

بهتر ورفاه بیشتر به اصفهان آمد .دانشمند تجربه های خودرا درکتابی جمع اوری کرده بود و

آن را هم همراهش اورده بود .چند روز در اصفهان ماندند .روزگار سخت تر وتنگ تر شد .

دانشمند درخرابه ای منزل کرده بود وگاهی هم مطالبی را که می فهمیده در کتابش می نوشت .

مریدش هم برای کسب درامد وپیداکردن خوراک وغذایی بیرون می رفت وشب هنگام دست خالی

بر می گشت .فقر وگرسنگی طاقت دانشمند را تمام کرده بود ورمقی برایش نمانده بود .به یکباره

فکری به خاطرش رسید .کتاب را برداشت وبه مغازه عطاری رفت

کتاب را بعنوان کاغذ پاره به صاحب دکان فروخت واندکی پول گرفت .بی درنگ به مغازه کبابی

رفت ونان وکبابی گرفت وبه منزل امد ومشغول خوردن شد دراین اثناءمریدش مانند روزهای

گذشته دست خالی بر گشت واز دیدن غذا بسیار خوشحال شد پرسید نان وکباب را چگونه

بدست آوردی .دانشمند گفت :

کتاب را فروختم ونان وکباب خریدم .مریدش با حالتی عصبانی گفت :

وای بر تو ؟!غذای روح را فروختی وغذای جسم خریدی ؟! دانشمند گفت :

وای بر خودت که نفهمیدی ..تاجسمی نباشد روحی دران جای نمی گیرد ؟!



ادامه مطلب
+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 |
 کویر«ریگ جن» از صعب العبورترین نواحی دنیا، منطقه کویری و پر ا ز تپه‌های شنی و  باتلاق‌های نمکی است. 

ریگ جن

کویر«ریگ جن» از صعب العبورترین نواحی دنیا، منطقه کویری و پر از تپه‌های شنی و
باتلاق‌های نمکی است. در حال حاضر در این منطقه هیچ علایمی از حیات دیده نمی‌شود.
این کویر در جنوب غربی و غرب دشت کویر، جنوب سمنان، جنوب شرق گرمسار، شرق منطقه
حفاظت شده کویر، شمال انارک و غرب جندق قرار گرفته است. تو اینجا هیچ گونه چشمه یا
چاه آبی وجود ندارد. در بیشتر نقشه‌ها نامی از این منطقه نبرده شده است. تنها دو
کویر شناس اروپایی در گذشته در سفرنامه‌های خود به وجود چنین کویری در ایران
اشاره‌ای کرده‌اند.
مردم محلی معتقدند این سرزمین نفرین شده است. در قدیم کاروان‌ها و مسافران هرگز از این کویر عبور نمی‌کردند. مردم محلی می‌گویند هر کسی که وارد این سرزمین شده زنده نمانده و ناپدید شده است. ریگ جن را مثلث برمودای ایران هم می‌نامند. 

به نقل از :نمكزار كوير خور

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه هجدهم آبان 1393 |

http://www.shiaupload.ir/images/56603319292420338979.jpg

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه هجدهم آبان 1393 |


+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه شانزدهم آبان 1393 |

ســــــــــبد کالای سوم در راه است این سبد شامل :


1_ غیرت اباالفضل(علیه السلام) برای مردان خانواده


2_ عفت فاطمه(سلام الله) برای زنان خانواده


3_ عزت یوسف(علیه السلام) برای پسران خانواده


4_ حیای زینب(سلام الله) برای دختران خانواده


آیا شما شامل گرفتن این سبد کالا میشوید؟؟؟


برای کسب اطلاع از مشمولیت تان فقط 2دقیقه با خود خلوت کنید

فقط دو دقیقه ...


داریم چه کار می کنیم ....


چه زندگی داریم ...


نمازامون سر وقته ...


اصلا می خونم ...


چه قدر به فکر امام زمانمونیم ....


باهاشیم یا بر علیهش کار می کنیم ...


اگه بمیریم دیگه تمومه ها ، برگشت نداره بخدا ...


آماده رفتن هستیم ؟


با کیا در ارتباطیم ...


با خدا یا ناموس مردم ...


التماس تامل ...

+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه شانزدهم آبان 1393 |
 

شيخ رجبعلي خياط به همراه شيخ حسن تزودي در امامزاده

صالح تهران نشسته بودند که جناب شيخ مي گويد :

« يالَيتَني كُنتُ مَعَكَ فَاَفوُزُ مَعَكَ فَوزاً عَظيما» ؛

حسين جان !

اي كاش روز عاشورا در كربلا بودم و در ركاب شما به شهادت

ميرسيدم.

وقتي اينگونه آرزو مي كند، مي بيند هوا ابري شد و يك تكه ابر

بالاي سرآنها قرارگرفت و شروع كرد به باريدن تگرگ.

شيخ رجبعلي خياط فرار ميكند و به امامزاده پناه مي برد.

وقتي بارش تگرگ تمام مي شود، شيخ از

امامزاده بيرون مي آيد و برايش مكاشفه زيبايي رخ ميدهد.

                 

                       او امام حسين عليه السلام را زيارت مي كند و حضرت به اودر برابر تيرها مقاوم و راست قامت ايستادند، ديدي كه چگونه

مي فرمايند:

شيخ رجبعلي !

روز عاشورا مثل اين تگرگ تير به جانب من و يارانم مي باريد؛

ولي هيچكدام جا خالي نكردند

از دست اين تگرگ ها فرار كردي.


مگر مي شود هر كس ادعاي عشق والا را داشته باشد؟

کتاب طوبای کربلا...صفحه 141

 

+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه هشتم آبان 1393 |

قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

حاجی دیگر نمیخندی ...!

چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...

سرت را بالا بگیر...

به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند

 



ادامه مطلب
+ نویسنده معلم بازنشسته در دوشنبه پنجم آبان 1393 |
 
 
آیا میدانید قبر امیر کبیر کجاست؟
آیت الله اراکی فرمودند:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت
پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت: خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت: نه
با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟
جواب داد: هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند، چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد. سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید. ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین(ع) حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد....
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین (ع) آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ. باشد تا در قیامت جبران کنیم!
مرقدامیر کبیردر حجره جنوب شرقی صحن حرم سید الشهدا قرار دارد.
"السلام علیک یا اباعبدالله
+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 |
 

میگما دقت کردی بعضی وقتا آدم حوصله خودش رو هم نداره؟ هر کسیم میبینتت میپرسه چته؟ میگی دلم گرفته، حال ندارم، حوصله ندارم، بدتر از اونم اینه تازه میفهمی این حس و حالت هیچ دلیلی نداره، حالا این حرف، حس و حال این روزای منه، بی دلیل، با دلیل، هر چی هست همینه.بگذریم، به قول بزرگی که می گفت این نیز بگذرد...اما نگفت چطور میگذره...  البته یه چیزی رو خودمونی برات میگم...چند وقتیه بدجور تو خاطرات دوران بچگی می افتم.  یاد شیطونیای بچگی، یاد صفا و صمیمیت هایی که داشتیم، یاد سادگی ها، احترام و ادب ها،  یاد حرمت های کوچکترها به بزرگترها، یاد بی شیله پیله بودن آدما و یاد بازی های کودکانه.

اصلا خیلی وقتا آدم حسرت گذشته رو میخوره، به گذشته هایی که خیلی زود گذشت و تا  چشم باز کردیم دیدیم شدیم آدم بزرگای روزگار، آدمایی که حتی حوصله خودمونم نداریم. اصلا دقت کردی بعضیا تو زندگی آدم میان و میرن اما هیچ وقت نمیتونی فراموششون کنی؟

بازم بگذریم، نمیخوام از چرت و پرت های ذهن خودم بنویسم.

اصلا همه این دلتنگی ها و بی حوصلگی ها رو نگه داشتم برا محرم، برا جلساتی که فقط توش روضه باشه و اشک باشه و اشک باشه و اشک.

راستی حتما این جمله رو شنیدی که میگن راه های رسیدن به خدا خیلی زیاده، چقدر درسته یا نه کاری باهاش ندارم ولی محرم که میاد، دیگه همه راه ها تو یه مسیر خلاصه  میشه و اونم نوکری برا ارباب غریب عالم حسینه. حواست باشه ها...نکنه محرمم تموم  بشه و بازم این بشه حسرتی رو حسرت های دیگه...  یه حرف بی ربط:  ما که همه عمر و زندگی و جوونی و دار و ندارمون از اربابه، اگه خواستی یه بهونه ای برا

نزدیک شدن به آقا داشته باشی شاید زیارت عاشورا یکی از همون راهها باشه که برات  گفتم.زیارت عاشورایی که به قول مرحوم مجلسی اول، خود امام زمان(ع) سفارشش رو  کرده، حالا اگه به اندازه خوندن یه زیارت عاشورا نمیخوایم وقت بذاریم که به درد لای جرز  دیوارم نمیخوریم...به جونم. اگه توفیق داشتی و آقا منت بر سرت گذاشت و برکت داد به

نفست که هر روز میخونی و یه روزم ترک نمیکنی اما اگه دنبال یللی تللی باشی و لیاقت اینم دیگه از ...خودته. وعده ما از فردا تا روز آخر ماه صفر.

 دلم برای محرم، عجیب دلتنگ است   . برای روضه ی شاه غریب دلتنگ است و عطر سیب حرم كنج شش گوشه  ،برای بوسه به قبر حبیب دلتنگ است. برای خواندن یک جامعه به محضر عشق  ، برای ندبه و امن یجیب دلتنگ است . برای اذن دخول و برای تل و خیام  ،

 

+ نویسنده معلم بازنشسته در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393 |

خوب به این آرم نگاه کنید ، چه ظاهر زیبایی دارد و چه ذکر توحیدی زیبایی بر روی آن نوشته شده و البته چه شکل و محتوای قشنگی هم دارد:

واحد جنگ تبلیغاتی داعش چگونه فعالیت می‌کند؟ این آرم « واحد تبلیغاتی جنگ» گروه « داعش » است!

اگر کسی اینها را نشناسد و در باره جنایاتشان چیزی نشنیده ، ندیده و یا نخوانده باشد ، با خودش می گوید عجب گروه مبارز و مجاهدی است این داعش و با این آرم که متشکل از یک پرنده ( سمبل آزادی ) و شعار توحیدی « لا اله الا الله » حتما می خواهد ریشه ظلم را برکند و پیروانش را به سعادت ابدی برساند!!

( شتر در خواب بیند پنبه دانه!! )

و حال آنکه مشابه اینها را می توان در جنگ « صفین » پیدا کرد ، «خوارج نهروان » ، همانهایی که پیشانی هایشان از فراوانی عبادت پینه بسته بود اما مغز نداشتند ، امام واجب الاطاعة و جانشین برحق رسول خدا را وانهادند ، از او سبقت گرفتند و رأی خود را کافی دانستند ، آنها حتی شکم زن حامله را دریدند و جنین او را از شکم بیرون کشیدند!!

( شتر در خواب بیند پنبه دانه!! )

همانهایی که مولای متقیان هفتاد نفرشان که قاری و حافظ قرآن بودند را گردن زد!

آری ، امروز داعش و ابوبکر بغدادی پرچم « لا اله الالله » و « محمدا رسول الله » را در دست گرفته تا با اجیر کردن گروهی بی مغز ، با دادن وعده بهشت به آنان که پاداش کشتن انسانها و مخصوصا شیعیان بی گناه می باشد ، به اهداف شوم خود برسند و تکیه بر قدرت و خلافت مست کننده دنیوی بزنند.

امیرالمؤمنین علیه السلام یک ترازوی کلی را در نهج البلاغه به ما نشان داده تا اینگونه افراد و گروهها را وزن کنیم ، اندازه بگیریم ، بشناسیم و گولشان را نخوریم ، بلکه با آنان به مقاتله برخیزیم:

امام می فرماید :

« اشبه الاشیاء بالحق الباطل ، یستحلون الخمر بالنبیذ ، و الرشاء بالهدیة و الرباء بالمعامله! »

« شبیه ترین چیزها به حق ، باطل است ، شراب را آب خرما می خوانند

( حلال می کنند ) ، رشوه را هدیه می خوانند ( حلال می کنند ) و ربا را معامله می خوانند ( حلال می کنند.)

حال هیچ جای تعجبی نیست اگر ابوبکر بغدادی و اصحابش پرجم توحید را در دست بگیرند ، نیم متر ریش بگذارند و شب را تا به صبح عبادت کنند و حلال را حرام و حرام را حلال کنند!

هر چند دست اینها برای غیر مسلمانها هم رو شده اما شیوه حق طلبی کاذب اینها خطرناکترین نوع فریب دادن انسانهای ساده لوح است.

خداوندا ، آخرین ذخیره ات را بفرست تا بنیان اینها را از جای برکند.

و البته اگر لازم باشد و بر ما تکلیف کنند ، یکی از دو راهی که قرآن پیش روی ما گذاشته ( احدی الحسنیین / کشتن یا کشته شدن ) را مشتاقانه در باره اینها به استقبال می رویم.

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 |

میگویند:مردى در حرم امامزاده ای اختیار ادرارش را از کف داد و در صحن امامزاده ادرار کرد.

مردم خشمگین شدند

به سمت او هجوم برده و خواستند كه او را بكشند.

مرد كه هوش و فراستى داشت،

فریاد زد كه : ایهاالناس !

من قادر به ادرار کردن نبودم و امام مرا شفا داد!!

به یك باره مردم ادرار او را به عنوان تبرك به سروصورت خودمالیدند. مردمان مااین گونه اندو بس...!

" شادروان دهخدا "


+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه بیست و پنجم مهر 1393 |

 

دکتر محمود سریع القلم، استاد دانشگاه شهید بهشتی تهران در نوشتاری که برای عصرایران تحریر کرده، 30 ویژگی یک شهروند مطلوب را برشمرده است :

1. از راست‌گویی، لذت ببرد؛

۲. سعی نکند همه را داشته باشد: هم جذب کند و هم دفع؛

۳. هوش و فهم دیگران را دست‌کم نگیرد؛

۴. اتومبیل خود را برای شهروندی که از خطوط عابر پیاده حرکت می‌کند، متوقف کند؛

۵. در نقل قول از دیگران، حتی ویرگول‌ها را هم رعایت کند؛

۶. ذهنیت خود را از مسائل ضرورتاً مساوی با حقیقت نداند؛

۷. هر چند وقت یکبار، از مخالفین خود احوالپرسی کند؛

۸. نه برنجد و نه برنجاند؛

۹. تفاوت میان تبلیغ و تحلیل رسانه‌های غیرخصوصی را سریع تشخیص دهد؛

۱۰. به عموم مسایل محیط زیستی، حساس و عامل به عمل باشد؛

۱۱. از افراد چند شخصیتی و متملق فاصله بگیرد؛

۱۲. از زبان خود مانند سلامتی خود، مراقبت کند؛

۱۳. در قبال بدی افراد، عمدتاً سکوت کند تا نیروهای معنوی درونی او پرورش پیدا کنند؛

۱۴. بدون چشم‌داشت، برای بازکردن گره‌های اطرافیان خود اهتمام ورزد؛

۱۵. به‌عنوان شهروند، ارزش خود را صدها درجه بالاتر از سیاست‌مداران بداند؛

۱۶. در هفته، دو نیم روز برای رشد فردی و شخصیتی خود، وقت بگذارد؛

۱۷. حتی سه بامداد، از چراغ قرمز عبور نکند؛

۱۸. در محیط کار و زندگی او، رنگ‌های صورتی، زرد، قرمز و کلاً شاد حضور داشته باشند؛

۱۹. علاقه به کنترل‌کردن و احاطه بر دیگران را از شبکه رفتاری خود، حذف کند؛

۲۰. عیوب دیگران را به صورت خصوصی، تدریجی و لحن اصلاحی به آنها منتقل کند؛

۲۱. جایی که به او احترام نمی‌گذارند، نرود؛

۲۲. ادب، تربیت و متانت او نسبت به مواضع سیاسی‌اش، حضور، نمود و برجستگی بیشتری داشته باشند؛

۲۳. آنقدر تمرین کند تا از موفقیت دیگران ناراحت نشود؛

۲۴. از اجرای قانون و رعایت آیین‌نامه‌ها، لذت ببرد؛

۲۵. همه‌جا، با همه‌کس و در معرض هر مخاطبی، یک شخصیت داشته باشد؛

۲۶. از حلقه اول دوستان خود مرتب احوالپرسی کند؛

۲۷. در مغازه‌ها، اجازه دهد کسانی که قبل از او وارد مغازه شده‌اند، زودتر کارشان انجام شود؛

۲۸. مروج و مبلغ رفتار و افکار مثبت افراد باشد و نه خود افراد؛

۲۹. در ماه حداقل یک کتاب تمام کند، یادداشت‌برداری کند و در منظومه فکری و رفتاری خود، آنها را به کار گیرد؛

30- معرف و مظهر این بیان مولانا شود:


هین، خمش کن، خار هستی را ز پای دل بکن تا ببینی در درون خویشتن، گلزارها

+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه بیست و پنجم مهر 1393 |

 
تعداد چينيهايي که انگليسي بلدند از تعداد امريکايي هايي که انگليسي بلدند بيشتر است.
دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرط اينکه طرفين خون خود را به گردن بگيرند .
فيلها تنها حيواناتي هستند که نميتوانند بپرند .

کوتاهترين جمله کامل در انگليسي am است .




ادامه مطلب
+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه بیست و پنجم مهر 1393 |
 
سرعت اهو 90 کیلومتر در ساعت است در حالی که سرعت شیر 60 کیلومتره ، در اغلب موارد شیر موفق میشه اهو رو شکار کنه .چرا ؟؟؟

چون اهو ایمان داره که شکار شیره و ضعیف تره .ترس از شکار شدن و شکست باعث میشه مدام فاصله اش رو با شیر بسنجه و مدام به پشت سرش نگاه کنه به همین دلیل سرعتش کم میشه تا جایی که شیر بهش میرسه

اگه اهو به سرعتش ایمان داشته باشه همانگونه که شیر قدرتش رو باور داره هیچوقت طعمه ی شیر نمیشه ..توی زندگی این مهمه که خودتو باور داشته باشی و مدام به پشت سرت نگاه نکنی . فقط به هدفت نگاه کن و تمرکز داشته باش روی اون چون این بازی ، زندگیه

با عرض پوزش عکس شیر و آهو پیدا نشد اینو گذاشتم

+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 |
 
 

همیشه پاییزها خوب بود.همیشه حال دلم را کوک میکرد همیشه مدرسه را دوست داشتم به خصوص پاییزش را.دوست داشتم روزهای پاییز را وقتی از مدرسه به خانه برمی گشتم به خصوص بعدظهری هایش را...وقتی زیر پایم برگها خش خش میکردند وقتی این نشانه ای بود برایم...برای بودنم در پاییز...برای دیدن هوایی ک معلوم نیست گرم است یا سرد.دلم برای صبح روزهایی که نمیدانستم باید لباس گرم  بپوشم یا نه...که سردم خواهم شد یا نه...برای روزهای پاییزی که با دانش آموزانم  پفک خوران از مدرسه به خانه برمیگشتیم.تنگ شده است.

پاییز همیشه برایم یادآور روزهایی ست که بیشتر دست به قلم بشوم و بنویسم. روزهایی که دفترخاطراتم بیشتر دستانم را لمس کند.بیشتر حرف برای گفتن داشته باشم...روزها و شب هایی که شاید گهگاهی دلم بگیرد و مثل همیشه خودم،خودم را با آن مهارت همیشگی آرام کنم.تا مبادا آرام کردنم یادم برود.پاییز یادآور دوستانیست که بودنشان برایم دلچسب بود و گاها یادآور آدمهایی که کاش نبودن یا حداقل خاطراتشان راهم با خود میبردند.آدمها میگویند پاییز یعنی اینکه دلت بگیرد یعنی خودت باشی و خودت یعنی هزار هزار دلتنگی...اما ای کاش آدمها اینقدر ساده نمیگرفتند این فصل را ...این پادشاه فصلها را.

پاییز خوب است برای بارانهای نم نم و تگرگی و طوفانیش.برای باریدنش و بوی خاک باران خورده اش...برای چتر نبردنهایش...برای از قصد چتر فراموش کردن هایش...که هوا ابری باشد و اندکی بعد آفتاب بزند از پنجره اتاقت.که بخواهد روحت تازه شود.از این همه لطافت و تازگی... از این همه هوای پاک...از این همه دوست داشتن هایی که فقط خودت میبینی و بس...چیزهایی ک فقط خودت لمسش میکنی.

آری پاییز برایم یک دنیا دنیاست.این پنجاه و سومین پاییز زندگی من است.پاییزهایی که دوستشان داشتم.که خواستم دوستشان بدارم.پاییزهایی ک خودم بودم.خود واقعیم. خودی که مهربانی را میدید و به خاطر میسپرد...که یادش نمیرفت خوبی ها را...پاییز یادآور قدم زدن های با حال خوب است.با حالی که باهمیشه فرق دارد.قدم میزنی و یک آن فراموش میکنی و ناخوداگاه لبخند را حس میکنی.کفش هایت هم این قدم زدن را دوست دارند.خوش بحالشان.خوش بحالشان که پاییز را زودتر از آدما حس میکنند آن هنگام ک برگها را به صدا در می آورند.در پاییز سرمست میشوی و یک آن به فکر فرو میروی و یک آن همه چیز را به همان باد پاییزی میسپاری.

پاییز یادآور لحظه های خوشیست که همه آدمها تجربه اش میکنند بی آنکه بدانند.بی آنکه بدانند رفتارهایشان خاصه این فصل است.رفتارهایی که لنگه ندارند.سند خورده است به نامش.اما پاییز با همه سروصداهایش آدمها را تکان نمیدهد.شب هارا بلند میکند که فکر کنیم.به خودمان به دی گری ک نیست و دی گری که در کنارمان هست!شب ها را بلند میکند که طبع شاعرانه ات گل کند و زندگی را زیبا و دلچسب ببینی.که نکند که فراموشت شود روزهای خوب را.که تنها به یاد نیاوری روزهای چرکین را.شب بلند است تا بیشتر بیارامی و بیاندیشی.که بدانی که تنها شب برای خواب و خواب و خواب نیست.پاییز خوب است که بی خیال شوی و بگویی این نیز بگذرد!!!که بگویی خدایا اخرین پاییزم نباشد.که با تمام وجود کلمه به کلمه شعر اخوان را حس کنی.که تعصب نداشته باشی به فصل تولدت و فقط به دلت رجوع کنی.

۲۳مهر،خداحافظ مدرسه  سه ساله شد!


+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 |
 

ولاتحسبن الذین غافلا عما یعمل الظالمون ......(ابراهیم 42)

مفسری این ایه را اینگونه معنانموده است .

در ان لحظه که مظلومی از دست ظالمی به ستوه امده وازدرد وسوز دل

به درگاه پروردگار بنالد .زلزله در طبقات اسمان افتد ومقربان ابرومندان

درگاهش نیز به غلغله در ایند .

ان دعا وناله مظلوم چون شراره ای اتش شده وبه سوی اسمانها رفته

وهیچ چیز مانع ان نتواند شد تا به درگاه پروردگار رسد..

ودر ان لحظه است که خداوندمی فرماید :

به عزتم سوگند که از این پس تورا یاری خواهم کرد .

خداوندا به فرموده ات ایمان داریم :

دادرس همه مظلومان وبی پناهان باش .

+ نویسنده معلم بازنشسته در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 |
 

این همکارهای محترم رو که کلاس ها رو با نیم ساعت تاخیر میان رو نمی فهمم.

شوخی های بی جا و با هرکسی شوخی کردن رو نمی فهمم.

این دخترایی که بی حجابی رو کلاس میدونن رو نمی فهمم.

آدمایی رو که همیشه و از همه چی شاکین و مدام غر میزنن نمی فهمم.

چیپس ساده رو نمی فهمم.

آدمایی رو که دوست دارن مدام نیش زبون بزنن و با کنایه حرف بزنن رو نمی فهمم.

این مادرهایی که هرجا می خوان برن بچه شونو خونه این و اون میذارن رو نمی فهمم.

آدمایی که به آدما زل می زنن رو نمی فهمم.

آدمایی رو که پشت سرت حرف می زنن و تو روت قربون صدقت میرن رو نمی فهمم.

آدمایی که خودشون سالی یکبار حالی ازت نمی پرسن ولی انتظار دارن تو همیشه سراغشون رو بگیری رو نمی فهمم.

اون دخترای قدبلندی رو که کفش هایی با پاشنه های ده سانتی می پوشن رو نمی فهمم.

آدمایی که اصلا کتاب نمی خونن رو نمی فهمم.

خانومایی که مدام با حلقشون بازی می کنن رو نمی فهمم.

آدمای لجباز رو اصلا نمی فهمم.

آدمایی که تو مهمونی مدام گوشی دستشونه رو نمی فهمم.

آدمایی که درحال چاق شدنن و اصلا اهمیت نمیدن رو نمی فهمم.

آدمای لاغری رو که مدام میگن دارم چاق میشم رو هم نمی فهمم!

آدمایی که بیشتر وقتشون رو تو فضاهای مجازی و شبکه های اجتماعی میگذرونن رو اصلا نمی فهمم.

جوونایی رو که مسیر دو قدمی رو با ماشین میرن رو نمی فهمم.

آدمای اخمو رو زیاد نمی فهمم.

آدمایی که همیشه می خندنم خیلی نمی فهمم.

آدمایی رو که فیلم ها و سریال های تکراری رو برای چندمین بار تماشا می کنن رو نمی فهمم.

آدمایی رو که اصلا حرف بهشون برنمی خوره رو نمی فهمم.

آدمایی رو که می خوان حرف،حرف خودشون باشه رو نمی فهمم.

آدمای چاپلوس رو اصلا اصلا نمی فهمم.

پسرایی که خودشونو شبیه دخترا می کنن رو نمی فهمم.

آدمایی که مفهوم شهرما،خانه ما رو نمیدونن نمی فهمم.

آدمایی که خودشون نیستن رو نمی فهمم.

آدمایی که گوشیشون همیشه رو سایلنته رو نمی فهمم.

+ خیلی چیزا هست که آدم نمی فهمه و باید باهاشون کنار بیاد... : ))

 

+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 |
رسول گرامی اسلام :

به فرزندان خود احترام کنید و با آداب و روش پسندیده با آنها معاشرت نمایید.

اینجا آمریکا . سال 2014


+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 |
دنیای فاسد غرب خواستند به زور زن را، شخصیت زن را در روش های غلط، انحرافی که با تحقیر جنس زن همراه است به دنیا بباوراند به زور به ذهن دنیا فرو کند. زن برای اینکه شخصیت خودش را نشان بدهد بایستی برای مردان چشم نواز باشد. این شد شخصیت برای زن! بایستی حجاب و عفاف راکنار بگذارد و جلوه گری کند تا مردها خوششان بیایند. این تعظیم زن است ؟یا تخریب زن! این غرب، مست دیوانه از همه جا بی خبر، تحت تأثیر دست های صهیونیستی، این را به عنوان تجلیل از زن علم کرد و یک عده هم باور کردند. عظمت زن به این نیست که بتواند چشم مردها را، هوس هوسرانان را به خودش جلب کند. این افتخاری برای زن نیست. این تجلیل زن است! این تحقیر زن است. عظمت زن آنست که بتواند حجب و حیا و عفاف زنان را که خدا در جبلّت زن ودیعه نهاده است حفظ کند و این را با عزت مؤمنانه و لباس تکلیف و وظیفه بیامیزد. آن لطافت را در جای خود به کار برد و آن تیزی و برندگی ایمان را به جای خود به کار ببرد. این ترکیب ظریف فقط مال زن هاست. این آمیزه ظریف، لطافت و برندگی. این مخصوص زن هاست و این امتیازی است که خداوند متعال فقط به زن داده است. لذا در قرآن به عنوان نمونه ایمان:«و فضرب الله مثلا للذین امنو و المراه فرعون » خدای متعال دو زن را به عنوان نمونه مثال می زند؛ به عنوان نمونه ایمان، نه نمونه ایمان زنان بلکه نمونه ایمان بشر، زن و مرد. یکی زن فرعون است. «و مریم ابنة عمران» و دومی حضرت مریم است. اینها اشاره ها و نشانه هایی ست که منطق اسلام را نشان می دهد. ✔ سخنان گهربار امــام خامنـــه ای ....
+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه سوم مهر 1393 |

تعدادی از دوستان از سفره دل عقب کشیدند .!

نمی دانم چشمم شور بود یا دستم بی نمک  ؟!

دستانم نمی توانند این سیب را عادلانه قسمت کنند ..؟!

تو به سهم خود فکر می کنی  ؛ ومن به سهم تو  ؟!

روح هم چون رودخانه وگیاه به نوع دیگری از باران نیاز دارد ؟!

امید ؛ ایمان  ؛ ودلیلی برای زیستن ..

اگر می خواهی صدای شکستن دلی را بشنوی ؟!

چشمانت را بازکن  ؛ آنی که می ریزد صدای شکسته شدن دلش است .

بدان اشکها قطره نیستند  ؛

کلماتی هستند که می افتند ؛ انهم بخاطر انکه ؛

کسی را پیدا نکرده اند که معنای کلمات را بفهمد ؟!

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه سی ام شهریور 1393 |

ثامن تم : بــدحجـــابی ســلاح بــی شــرمــانــه دشمــن استــــــ ....


یکی از نظریه پردازان یهودی تبار آمریکا گفته بود «وقت آن گذشته که بر سر مردم ایران بمب خالی کنیم،‌ دامن کوتاه،‌ لباس نیمه عریان و چسبان می‌تواند همانند یک بمب در این جامعه عمل کرده و مردم را نابود کند»
مارتین ایندیک از عناصر اصلی محقق آمریکایی درباره اسلام و خاورمیانه اخیراً اعلام کرده است: دیگر وقت آن نیست که دانشجویان را به خیابان ها بکشانیم؛ بلکه باید چادر را از سر زنان برداشت و از این طریق می توان نظام اسلامی ایران را سرنگون کرد.
یکی از مقامات بلند پایه آمریکا می گوید: هر زن چادری در کوی و برزن ایران؛ به منزله پرچم جمهوری اسلامی ایران است؛ لذا ما برای براندازی این نظام؛ باید حجاب را سست نماییم.
میشل هوئلیک: نویسنده اسلام ستیز فرانسوی می گوید: جنگ بر ضد اسلام گرایی؛ با کشتن مسلمانان فایده ای ندارد؛ فقط با فاسد کردن آنها می توان به پیروزی دست یافت. پس باید به جای بمب بر سر مسلمانان دامن ها ی کوتاه فرو بریزیم.
جیمز لادن خبرنگار رادیو ملی آمریکایی طی گزارشی با خوشحالی اعلام کرد: مردم ایران برای آزادی بیشتر فشار آورده اند. اکنون انواعی از موسیقی که قبلاً با مخالفت شدید رو به رو بود؛ عمومیت یافته؛ و زنها حجاب را تعدیل می کنند و کت های آنان کوتاه و کوتاه تر می شود.
نخست وزیر اسبق اسرائیل در کنگره آمریکا اعلام می دارد: ترویج بی بند و باری و زندگی مادی و جنسی عواملی هستند که پخش آنها ازطریق برنامه های تلویزیونی ماهواره ای می تواند نقش بسیار تعیین کننده در حکومت ایران داشته باشد.

+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 |

 

 

در خیابان چهره آرایش مکن از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود را از روسری بیرون مریز در مسیر چشمها افسون مریز

یاد کن از آتش روز معاد طرّه گیسو مده در دست باد

خواهرم دیگر تو کودک نیستی فاش تر گویم عروسک نیستی

خواهرم ای دختر ایران زمین یک نظر عکس شهیدان را ببین

خواهرم این لباس تنگ چیست پوشش چسبان رنگارنگ چیست

خواهرم اینقدر طنّازی مکن با اصول شرع لجبازی مکن

در وجود خویش سرگردان مشو نو عروس چشم نامردان مشو

پوشش زهرا(س) مگر اینگونه بود؟؟؟

(مرحوم آغاسی)

+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 |
یکی از شاگردان ایت اله مجتهدی نقل میکرد زمانی سه تن از شاگردانم را که طلبه بودند برای تبلیغ و منبر به یک شهرستان فرستادم در بین راه و در یک سربالایی بنزین ماشین انها بدلیل خرابی آمپر تمام میشود و ماشینشان خاموش میشود.سپس انها با لباس روحانی خود پیاده میشوند و جلوی هر ماشینی را میگیرند کسی برای کمک نگه نمیدارد تا اینکه بعد از مدتی یک ماشین بنز سواری مدل بالایی کنار میزند و یک خانم جوان و ارایش کرده ای از ان ماشین که تنها هم بوده پایین میاید و علت توقف طلبه ها را میپرسد یکی از روحانیون در پاسخ میگوید که بنزین ماشین تمام شده .

خانم دوباره سوال میکند ایا ظرف و یا شلنگی برای کشیدن بنزین دارند و طلبه پاسخ میدهد نه چیزی نداریم در این موقع ان خانم غیر مسلمان شلنگ و ظرفی از ماشین خود بیرون میاورد و از باک ماشین خود ان ظرف را پرمیکند و به انها میدهد و بعد از تشکر طلبه ها از ان خانم کارت معرفی خود را به یکی از طلبه ها که که نام قاسم میدهد و هریک مسیر خود را ادامه میدهند و طلبه ها به سراغ برنامه های خود میروند .بعد از مدتی دو طلبه دیگر میبینند دیگر از قاسم خبری نیست تا اینکه یکبار بطور اتفاقی وی را با تییپ و لباسی متفاوت از روحانیت در میدانهای شهر میبینند .اندو طلبه به وی نزدیک میشوند و میگویند قاسم چرا لباسها و تیپت عوضژشده و صورتت را تیغ کرده ای؟در ابتدا این شخص میگوید که نامش قاسم نیست و کیومرث است و خود را به راه دیگر میزند اما با اصرار و سماجت اندو طلبه بیان میکند که نامش را عوض کرده و به خاطر اشنایی با ان خانم و اخلاق خوبی که انروز از خود نشان داده بود دین خود را از اسلام به بهاییت تغییر داده و بود و میگفت شیعیان مولا علی انهایی بودند که از کنار ما عبور میکردند و هیچ توجهی به ما سه نفر نمیکردند ولی این خانم بهایی غیرمسلمان به داد ما رسید و من عاشق این اخلاق شدم و دین خود را عوض کردم.

از منبر حاج اقا غروی در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال ۱۳۹۳

 در امامزاده اقاعلی عباس و شاهزاده محمد(علیهما السلام).

این داستان را در تایید کار این طلبه که دین خود را به اخلاق ان زن بهایی فروخته بود نیاوردم  بلکه به خاطر اهمیت اخلاق و اصلاح اخلاق خودمان که ادعای شیعگی مولا علی (علیه السلام)سرور اقایان عالم و مولای عابدان و نیکوکاران را داریم اوردم .

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 |

 

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شايد؛

ده ها رنگين کمان، در دهان ما نطفه مي بست..

و بيرنگي، کمياب ترين چيزها بود..

 

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ويران ميکردند..

 

 

اگر گناه وزن داشت؛

هيچ کس را توان آن نبود که قدمي بردارد؛

تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي..

و من شايد؛ کمر شکسته ترين بودم..

 

اگر غرور نبود؛

چشمهايمان به جاي لبهايمان سخن نميگفتند؛

و ما کلام محبت را در ميان نگاه‌هاي گهگاهمان،

جستجو نمي کرديم..

 

اگر ديوار نبود؛ نزديک تر بوديم؛

با اولين خميازه به خواب مي رفتيم؛

و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان، حبس نمي کرديم.. 

 

اگر خواب حقيقت داشت؛

هميشه خواب بوديم..

هيچ رنجي، بدون گنج نبود؛

ولي گنج ها شايد،

بدون رنج بودند..

 

اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند..

و يک نفر در کنار خيابان خواب گندم نمي ديد؛

تا ديگران از سر جوانمردي؛

بي ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند..

 

اما بي گمان، صفا و سادگي مي مرد،

اگر همه ثروت داشتند..

 

اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند؛

و زندگي، بي ارزشترين کالا بود..

ترس نبود؛ زيبايي نبود؛ و خوبي هم شايد..

 

اگر عشق نبود؛

به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟

کدام لحظه ي ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟

آري... بي گمان، پيش از اينها مرده بوديم ....

اگر عشق نبود؛

 

اگر کينه نبود؛

قلبها تمامي حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند..

اگر خداوند؛ يک روز آرزوي انسان را برآورده ميکرد،

من بي گمان،

دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز

هرگز نديدن مرا..

 

آنگاه نميدانم،

به راستي خداوند، کداميک را مي پذيرفت؟