خدا حافظ مدرسه !!!
محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ... محرم آمد ...
آخرین مطالب
لینک دوستان
+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 |
                                                           

                                         


                                                             




+ نویسنده معلم بازنشسته در دوشنبه بیستم خرداد 1392 |
 
 


 

+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 |
 

میگما دقت کردی بعضی وقتا آدم حوصله خودش رو هم نداره؟ هر کسیم میبینتت میپرسه چته؟ میگی دلم گرفته، حال ندارم، حوصله ندارم، بدتر از اونم اینه تازه میفهمی این حس و حالت هیچ دلیلی نداره، حالا این حرف، حس و حال این روزای منه، بی دلیل، با دلیل، هر چی هست همینه.بگذریم، به قول بزرگی که می گفت این نیز بگذرد...اما نگفت چطور میگذره...  البته یه چیزی رو خودمونی برات میگم...چند وقتیه بدجور تو خاطرات دوران بچگی می افتم.  یاد شیطونیای بچگی، یاد صفا و صمیمیت هایی که داشتیم، یاد سادگی ها، احترام و ادب ها،  یاد حرمت های کوچکترها به بزرگترها، یاد بی شیله پیله بودن آدما و یاد بازی های کودکانه.

اصلا خیلی وقتا آدم حسرت گذشته رو میخوره، به گذشته هایی که خیلی زود گذشت و تا  چشم باز کردیم دیدیم شدیم آدم بزرگای روزگار، آدمایی که حتی حوصله خودمونم نداریم. اصلا دقت کردی بعضیا تو زندگی آدم میان و میرن اما هیچ وقت نمیتونی فراموششون کنی؟

بازم بگذریم، نمیخوام از چرت و پرت های ذهن خودم بنویسم.

اصلا همه این دلتنگی ها و بی حوصلگی ها رو نگه داشتم برا محرم، برا جلساتی که فقط توش روضه باشه و اشک باشه و اشک باشه و اشک.

راستی حتما این جمله رو شنیدی که میگن راه های رسیدن به خدا خیلی زیاده، چقدر درسته یا نه کاری باهاش ندارم ولی محرم که میاد، دیگه همه راه ها تو یه مسیر خلاصه  میشه و اونم نوکری برا ارباب غریب عالم حسینه. حواست باشه ها...نکنه محرمم تموم  بشه و بازم این بشه حسرتی رو حسرت های دیگه...  یه حرف بی ربط:  ما که همه عمر و زندگی و جوونی و دار و ندارمون از اربابه، اگه خواستی یه بهونه ای برا

نزدیک شدن به آقا داشته باشی شاید زیارت عاشورا یکی از همون راهها باشه که برات  گفتم.زیارت عاشورایی که به قول مرحوم مجلسی اول، خود امام زمان(ع) سفارشش رو  کرده، حالا اگه به اندازه خوندن یه زیارت عاشورا نمیخوایم وقت بذاریم که به درد لای جرز  دیوارم نمیخوریم...به جونم. اگه توفیق داشتی و آقا منت بر سرت گذاشت و برکت داد به

نفست که هر روز میخونی و یه روزم ترک نمیکنی اما اگه دنبال یللی تللی باشی و لیاقت اینم دیگه از ...خودته. وعده ما از فردا تا روز آخر ماه صفر.

 دلم برای محرم، عجیب دلتنگ است   . برای روضه ی شاه غریب دلتنگ است و عطر سیب حرم كنج شش گوشه  ،برای بوسه به قبر حبیب دلتنگ است. برای خواندن یک جامعه به محضر عشق  ، برای ندبه و امن یجیب دلتنگ است . برای اذن دخول و برای تل و خیام  ،


+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 |

میگویند:مردى در حرم امامزاده ای اختیار ادرارش را از کف داد و در صحن امامزاده ادرار کرد.

مردم خشمگین شدند

به سمت او هجوم برده و خواستند كه او را بكشند.

مرد كه هوش و فراستى داشت،

فریاد زد كه : ایهاالناس !

من قادر به ادرار کردن نبودم و امام مرا شفا داد!!

به یك باره مردم ادرار او را به عنوان تبرك به سروصورت خودمالیدند. مردمان مااین گونه اندو بس...!

" شادروان دهخدا "


+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه بیست و پنجم مهر 1393 |

 

دکتر محمود سریع القلم، استاد دانشگاه شهید بهشتی تهران در نوشتاری که برای عصرایران تحریر کرده، 30 ویژگی یک شهروند مطلوب را برشمرده است :

1. از راست‌گویی، لذت ببرد؛

۲. سعی نکند همه را داشته باشد: هم جذب کند و هم دفع؛

۳. هوش و فهم دیگران را دست‌کم نگیرد؛

۴. اتومبیل خود را برای شهروندی که از خطوط عابر پیاده حرکت می‌کند، متوقف کند؛

۵. در نقل قول از دیگران، حتی ویرگول‌ها را هم رعایت کند؛

۶. ذهنیت خود را از مسائل ضرورتاً مساوی با حقیقت نداند؛

۷. هر چند وقت یکبار، از مخالفین خود احوالپرسی کند؛

۸. نه برنجد و نه برنجاند؛

۹. تفاوت میان تبلیغ و تحلیل رسانه‌های غیرخصوصی را سریع تشخیص دهد؛

۱۰. به عموم مسایل محیط زیستی، حساس و عامل به عمل باشد؛

۱۱. از افراد چند شخصیتی و متملق فاصله بگیرد؛

۱۲. از زبان خود مانند سلامتی خود، مراقبت کند؛

۱۳. در قبال بدی افراد، عمدتاً سکوت کند تا نیروهای معنوی درونی او پرورش پیدا کنند؛

۱۴. بدون چشم‌داشت، برای بازکردن گره‌های اطرافیان خود اهتمام ورزد؛

۱۵. به‌عنوان شهروند، ارزش خود را صدها درجه بالاتر از سیاست‌مداران بداند؛

۱۶. در هفته، دو نیم روز برای رشد فردی و شخصیتی خود، وقت بگذارد؛

۱۷. حتی سه بامداد، از چراغ قرمز عبور نکند؛

۱۸. در محیط کار و زندگی او، رنگ‌های صورتی، زرد، قرمز و کلاً شاد حضور داشته باشند؛

۱۹. علاقه به کنترل‌کردن و احاطه بر دیگران را از شبکه رفتاری خود، حذف کند؛

۲۰. عیوب دیگران را به صورت خصوصی، تدریجی و لحن اصلاحی به آنها منتقل کند؛

۲۱. جایی که به او احترام نمی‌گذارند، نرود؛

۲۲. ادب، تربیت و متانت او نسبت به مواضع سیاسی‌اش، حضور، نمود و برجستگی بیشتری داشته باشند؛

۲۳. آنقدر تمرین کند تا از موفقیت دیگران ناراحت نشود؛

۲۴. از اجرای قانون و رعایت آیین‌نامه‌ها، لذت ببرد؛

۲۵. همه‌جا، با همه‌کس و در معرض هر مخاطبی، یک شخصیت داشته باشد؛

۲۶. از حلقه اول دوستان خود مرتب احوالپرسی کند؛

۲۷. در مغازه‌ها، اجازه دهد کسانی که قبل از او وارد مغازه شده‌اند، زودتر کارشان انجام شود؛

۲۸. مروج و مبلغ رفتار و افکار مثبت افراد باشد و نه خود افراد؛

۲۹. در ماه حداقل یک کتاب تمام کند، یادداشت‌برداری کند و در منظومه فکری و رفتاری خود، آنها را به کار گیرد؛

30- معرف و مظهر این بیان مولانا شود:


هین، خمش کن، خار هستی را ز پای دل بکن تا ببینی در درون خویشتن، گلزارها

+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه بیست و پنجم مهر 1393 |

 
تعداد چينيهايي که انگليسي بلدند از تعداد امريکايي هايي که انگليسي بلدند بيشتر است.
دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرط اينکه طرفين خون خود را به گردن بگيرند .
فيلها تنها حيواناتي هستند که نميتوانند بپرند .

کوتاهترين جمله کامل در انگليسي am است .




ادامه مطلب
+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه بیست و پنجم مهر 1393 |
 
سرعت اهو 90 کیلومتر در ساعت است در حالی که سرعت شیر 60 کیلومتره ، در اغلب موارد شیر موفق میشه اهو رو شکار کنه .چرا ؟؟؟

چون اهو ایمان داره که شکار شیره و ضعیف تره .ترس از شکار شدن و شکست باعث میشه مدام فاصله اش رو با شیر بسنجه و مدام به پشت سرش نگاه کنه به همین دلیل سرعتش کم میشه تا جایی که شیر بهش میرسه

اگه اهو به سرعتش ایمان داشته باشه همانگونه که شیر قدرتش رو باور داره هیچوقت طعمه ی شیر نمیشه ..توی زندگی این مهمه که خودتو باور داشته باشی و مدام به پشت سرت نگاه نکنی . فقط به هدفت نگاه کن و تمرکز داشته باش روی اون چون این بازی ، زندگیه

با عرض پوزش عکس شیر و آهو پیدا نشد اینو گذاشتم

+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 |
 
 

همیشه پاییزها خوب بود.همیشه حال دلم را کوک میکرد همیشه مدرسه را دوست داشتم به خصوص پاییزش را.دوست داشتم روزهای پاییز را وقتی از مدرسه به خانه برمی گشتم به خصوص بعدظهری هایش را...وقتی زیر پایم برگها خش خش میکردند وقتی این نشانه ای بود برایم...برای بودنم در پاییز...برای دیدن هوایی ک معلوم نیست گرم است یا سرد.دلم برای صبح روزهایی که نمیدانستم باید لباس گرم  بپوشم یا نه...که سردم خواهم شد یا نه...برای روزهای پاییزی که با دانش آموزانم  پفک خوران از مدرسه به خانه برمیگشتیم.تنگ شده است.

پاییز همیشه برایم یادآور روزهایی ست که بیشتر دست به قلم بشوم و بنویسم. روزهایی که دفترخاطراتم بیشتر دستانم را لمس کند.بیشتر حرف برای گفتن داشته باشم...روزها و شب هایی که شاید گهگاهی دلم بگیرد و مثل همیشه خودم،خودم را با آن مهارت همیشگی آرام کنم.تا مبادا آرام کردنم یادم برود.پاییز یادآور دوستانیست که بودنشان برایم دلچسب بود و گاها یادآور آدمهایی که کاش نبودن یا حداقل خاطراتشان راهم با خود میبردند.آدمها میگویند پاییز یعنی اینکه دلت بگیرد یعنی خودت باشی و خودت یعنی هزار هزار دلتنگی...اما ای کاش آدمها اینقدر ساده نمیگرفتند این فصل را ...این پادشاه فصلها را.

پاییز خوب است برای بارانهای نم نم و تگرگی و طوفانیش.برای باریدنش و بوی خاک باران خورده اش...برای چتر نبردنهایش...برای از قصد چتر فراموش کردن هایش...که هوا ابری باشد و اندکی بعد آفتاب بزند از پنجره اتاقت.که بخواهد روحت تازه شود.از این همه لطافت و تازگی... از این همه هوای پاک...از این همه دوست داشتن هایی که فقط خودت میبینی و بس...چیزهایی ک فقط خودت لمسش میکنی.

آری پاییز برایم یک دنیا دنیاست.این پنجاه و سومین پاییز زندگی من است.پاییزهایی که دوستشان داشتم.که خواستم دوستشان بدارم.پاییزهایی ک خودم بودم.خود واقعیم. خودی که مهربانی را میدید و به خاطر میسپرد...که یادش نمیرفت خوبی ها را...پاییز یادآور قدم زدن های با حال خوب است.با حالی که باهمیشه فرق دارد.قدم میزنی و یک آن فراموش میکنی و ناخوداگاه لبخند را حس میکنی.کفش هایت هم این قدم زدن را دوست دارند.خوش بحالشان.خوش بحالشان که پاییز را زودتر از آدما حس میکنند آن هنگام ک برگها را به صدا در می آورند.در پاییز سرمست میشوی و یک آن به فکر فرو میروی و یک آن همه چیز را به همان باد پاییزی میسپاری.

پاییز یادآور لحظه های خوشیست که همه آدمها تجربه اش میکنند بی آنکه بدانند.بی آنکه بدانند رفتارهایشان خاصه این فصل است.رفتارهایی که لنگه ندارند.سند خورده است به نامش.اما پاییز با همه سروصداهایش آدمها را تکان نمیدهد.شب هارا بلند میکند که فکر کنیم.به خودمان به دی گری ک نیست و دی گری که در کنارمان هست!شب ها را بلند میکند که طبع شاعرانه ات گل کند و زندگی را زیبا و دلچسب ببینی.که نکند که فراموشت شود روزهای خوب را.که تنها به یاد نیاوری روزهای چرکین را.شب بلند است تا بیشتر بیارامی و بیاندیشی.که بدانی که تنها شب برای خواب و خواب و خواب نیست.پاییز خوب است که بی خیال شوی و بگویی این نیز بگذرد!!!که بگویی خدایا اخرین پاییزم نباشد.که با تمام وجود کلمه به کلمه شعر اخوان را حس کنی.که تعصب نداشته باشی به فصل تولدت و فقط به دلت رجوع کنی.

۲۳مهر،خداحافظ مدرسه  سه ساله شد!


+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 |
 

ولاتحسبن الذین غافلا عما یعمل الظالمون ......(ابراهیم 42)

مفسری این ایه را اینگونه معنانموده است .

در ان لحظه که مظلومی از دست ظالمی به ستوه امده وازدرد وسوز دل

به درگاه پروردگار بنالد .زلزله در طبقات اسمان افتد ومقربان ابرومندان

درگاهش نیز به غلغله در ایند .

ان دعا وناله مظلوم چون شراره ای اتش شده وبه سوی اسمانها رفته

وهیچ چیز مانع ان نتواند شد تا به درگاه پروردگار رسد..

ودر ان لحظه است که خداوندمی فرماید :

به عزتم سوگند که از این پس تورا یاری خواهم کرد .

خداوندا به فرموده ات ایمان داریم :

دادرس همه مظلومان وبی پناهان باش .

+ نویسنده معلم بازنشسته در چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 |
 

این همکارهای محترم رو که کلاس ها رو با نیم ساعت تاخیر میان رو نمی فهمم.

شوخی های بی جا و با هرکسی شوخی کردن رو نمی فهمم.

این دخترایی که بی حجابی رو کلاس میدونن رو نمی فهمم.

آدمایی رو که همیشه و از همه چی شاکین و مدام غر میزنن نمی فهمم.

چیپس ساده رو نمی فهمم.

آدمایی رو که دوست دارن مدام نیش زبون بزنن و با کنایه حرف بزنن رو نمی فهمم.

این مادرهایی که هرجا می خوان برن بچه شونو خونه این و اون میذارن رو نمی فهمم.

آدمایی که به آدما زل می زنن رو نمی فهمم.

آدمایی رو که پشت سرت حرف می زنن و تو روت قربون صدقت میرن رو نمی فهمم.

آدمایی که خودشون سالی یکبار حالی ازت نمی پرسن ولی انتظار دارن تو همیشه سراغشون رو بگیری رو نمی فهمم.

اون دخترای قدبلندی رو که کفش هایی با پاشنه های ده سانتی می پوشن رو نمی فهمم.

آدمایی که اصلا کتاب نمی خونن رو نمی فهمم.

خانومایی که مدام با حلقشون بازی می کنن رو نمی فهمم.

آدمای لجباز رو اصلا نمی فهمم.

آدمایی که تو مهمونی مدام گوشی دستشونه رو نمی فهمم.

آدمایی که درحال چاق شدنن و اصلا اهمیت نمیدن رو نمی فهمم.

آدمای لاغری رو که مدام میگن دارم چاق میشم رو هم نمی فهمم!

آدمایی که بیشتر وقتشون رو تو فضاهای مجازی و شبکه های اجتماعی میگذرونن رو اصلا نمی فهمم.

جوونایی رو که مسیر دو قدمی رو با ماشین میرن رو نمی فهمم.

آدمای اخمو رو زیاد نمی فهمم.

آدمایی که همیشه می خندنم خیلی نمی فهمم.

آدمایی رو که فیلم ها و سریال های تکراری رو برای چندمین بار تماشا می کنن رو نمی فهمم.

آدمایی رو که اصلا حرف بهشون برنمی خوره رو نمی فهمم.

آدمایی رو که می خوان حرف،حرف خودشون باشه رو نمی فهمم.

آدمای چاپلوس رو اصلا اصلا نمی فهمم.

پسرایی که خودشونو شبیه دخترا می کنن رو نمی فهمم.

آدمایی که مفهوم شهرما،خانه ما رو نمیدونن نمی فهمم.

آدمایی که خودشون نیستن رو نمی فهمم.

آدمایی که گوشیشون همیشه رو سایلنته رو نمی فهمم.

+ خیلی چیزا هست که آدم نمی فهمه و باید باهاشون کنار بیاد... : ))

 

+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 |
رسول گرامی اسلام :

به فرزندان خود احترام کنید و با آداب و روش پسندیده با آنها معاشرت نمایید.

اینجا آمریکا . سال 2014


+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه هفدهم مهر 1393 |
دنیای فاسد غرب خواستند به زور زن را، شخصیت زن را در روش های غلط، انحرافی که با تحقیر جنس زن همراه است به دنیا بباوراند به زور به ذهن دنیا فرو کند. زن برای اینکه شخصیت خودش را نشان بدهد بایستی برای مردان چشم نواز باشد. این شد شخصیت برای زن! بایستی حجاب و عفاف راکنار بگذارد و جلوه گری کند تا مردها خوششان بیایند. این تعظیم زن است ؟یا تخریب زن! این غرب، مست دیوانه از همه جا بی خبر، تحت تأثیر دست های صهیونیستی، این را به عنوان تجلیل از زن علم کرد و یک عده هم باور کردند. عظمت زن به این نیست که بتواند چشم مردها را، هوس هوسرانان را به خودش جلب کند. این افتخاری برای زن نیست. این تجلیل زن است! این تحقیر زن است. عظمت زن آنست که بتواند حجب و حیا و عفاف زنان را که خدا در جبلّت زن ودیعه نهاده است حفظ کند و این را با عزت مؤمنانه و لباس تکلیف و وظیفه بیامیزد. آن لطافت را در جای خود به کار برد و آن تیزی و برندگی ایمان را به جای خود به کار ببرد. این ترکیب ظریف فقط مال زن هاست. این آمیزه ظریف، لطافت و برندگی. این مخصوص زن هاست و این امتیازی است که خداوند متعال فقط به زن داده است. لذا در قرآن به عنوان نمونه ایمان:«و فضرب الله مثلا للذین امنو و المراه فرعون » خدای متعال دو زن را به عنوان نمونه مثال می زند؛ به عنوان نمونه ایمان، نه نمونه ایمان زنان بلکه نمونه ایمان بشر، زن و مرد. یکی زن فرعون است. «و مریم ابنة عمران» و دومی حضرت مریم است. اینها اشاره ها و نشانه هایی ست که منطق اسلام را نشان می دهد. ✔ سخنان گهربار امــام خامنـــه ای ....
+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه سوم مهر 1393 |

تعدادی از دوستان از سفره دل عقب کشیدند .!

نمی دانم چشمم شور بود یا دستم بی نمک  ؟!

دستانم نمی توانند این سیب را عادلانه قسمت کنند ..؟!

تو به سهم خود فکر می کنی  ؛ ومن به سهم تو  ؟!

روح هم چون رودخانه وگیاه به نوع دیگری از باران نیاز دارد ؟!

امید ؛ ایمان  ؛ ودلیلی برای زیستن ..

اگر می خواهی صدای شکستن دلی را بشنوی ؟!

چشمانت را بازکن  ؛ آنی که می ریزد صدای شکسته شدن دلش است .

بدان اشکها قطره نیستند  ؛

کلماتی هستند که می افتند ؛ انهم بخاطر انکه ؛

کسی را پیدا نکرده اند که معنای کلمات را بفهمد ؟!

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه سی ام شهریور 1393 |

ثامن تم : بــدحجـــابی ســلاح بــی شــرمــانــه دشمــن استــــــ ....


یکی از نظریه پردازان یهودی تبار آمریکا گفته بود «وقت آن گذشته که بر سر مردم ایران بمب خالی کنیم،‌ دامن کوتاه،‌ لباس نیمه عریان و چسبان می‌تواند همانند یک بمب در این جامعه عمل کرده و مردم را نابود کند»
مارتین ایندیک از عناصر اصلی محقق آمریکایی درباره اسلام و خاورمیانه اخیراً اعلام کرده است: دیگر وقت آن نیست که دانشجویان را به خیابان ها بکشانیم؛ بلکه باید چادر را از سر زنان برداشت و از این طریق می توان نظام اسلامی ایران را سرنگون کرد.
یکی از مقامات بلند پایه آمریکا می گوید: هر زن چادری در کوی و برزن ایران؛ به منزله پرچم جمهوری اسلامی ایران است؛ لذا ما برای براندازی این نظام؛ باید حجاب را سست نماییم.
میشل هوئلیک: نویسنده اسلام ستیز فرانسوی می گوید: جنگ بر ضد اسلام گرایی؛ با کشتن مسلمانان فایده ای ندارد؛ فقط با فاسد کردن آنها می توان به پیروزی دست یافت. پس باید به جای بمب بر سر مسلمانان دامن ها ی کوتاه فرو بریزیم.
جیمز لادن خبرنگار رادیو ملی آمریکایی طی گزارشی با خوشحالی اعلام کرد: مردم ایران برای آزادی بیشتر فشار آورده اند. اکنون انواعی از موسیقی که قبلاً با مخالفت شدید رو به رو بود؛ عمومیت یافته؛ و زنها حجاب را تعدیل می کنند و کت های آنان کوتاه و کوتاه تر می شود.
نخست وزیر اسبق اسرائیل در کنگره آمریکا اعلام می دارد: ترویج بی بند و باری و زندگی مادی و جنسی عواملی هستند که پخش آنها ازطریق برنامه های تلویزیونی ماهواره ای می تواند نقش بسیار تعیین کننده در حکومت ایران داشته باشد.

+ نویسنده معلم بازنشسته در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 |

 

 

در خیابان چهره آرایش مکن از جوانان سلب آسایش مکن

زلف خود را از روسری بیرون مریز در مسیر چشمها افسون مریز

یاد کن از آتش روز معاد طرّه گیسو مده در دست باد

خواهرم دیگر تو کودک نیستی فاش تر گویم عروسک نیستی

خواهرم ای دختر ایران زمین یک نظر عکس شهیدان را ببین

خواهرم این لباس تنگ چیست پوشش چسبان رنگارنگ چیست

خواهرم اینقدر طنّازی مکن با اصول شرع لجبازی مکن

در وجود خویش سرگردان مشو نو عروس چشم نامردان مشو

پوشش زهرا(س) مگر اینگونه بود؟؟؟

(مرحوم آغاسی)

+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 |
یکی از شاگردان ایت اله مجتهدی نقل میکرد زمانی سه تن از شاگردانم را که طلبه بودند برای تبلیغ و منبر به یک شهرستان فرستادم در بین راه و در یک سربالایی بنزین ماشین انها بدلیل خرابی آمپر تمام میشود و ماشینشان خاموش میشود.سپس انها با لباس روحانی خود پیاده میشوند و جلوی هر ماشینی را میگیرند کسی برای کمک نگه نمیدارد تا اینکه بعد از مدتی یک ماشین بنز سواری مدل بالایی کنار میزند و یک خانم جوان و ارایش کرده ای از ان ماشین که تنها هم بوده پایین میاید و علت توقف طلبه ها را میپرسد یکی از روحانیون در پاسخ میگوید که بنزین ماشین تمام شده .

خانم دوباره سوال میکند ایا ظرف و یا شلنگی برای کشیدن بنزین دارند و طلبه پاسخ میدهد نه چیزی نداریم در این موقع ان خانم غیر مسلمان شلنگ و ظرفی از ماشین خود بیرون میاورد و از باک ماشین خود ان ظرف را پرمیکند و به انها میدهد و بعد از تشکر طلبه ها از ان خانم کارت معرفی خود را به یکی از طلبه ها که که نام قاسم میدهد و هریک مسیر خود را ادامه میدهند و طلبه ها به سراغ برنامه های خود میروند .بعد از مدتی دو طلبه دیگر میبینند دیگر از قاسم خبری نیست تا اینکه یکبار بطور اتفاقی وی را با تییپ و لباسی متفاوت از روحانیت در میدانهای شهر میبینند .اندو طلبه به وی نزدیک میشوند و میگویند قاسم چرا لباسها و تیپت عوضژشده و صورتت را تیغ کرده ای؟در ابتدا این شخص میگوید که نامش قاسم نیست و کیومرث است و خود را به راه دیگر میزند اما با اصرار و سماجت اندو طلبه بیان میکند که نامش را عوض کرده و به خاطر اشنایی با ان خانم و اخلاق خوبی که انروز از خود نشان داده بود دین خود را از اسلام به بهاییت تغییر داده و بود و میگفت شیعیان مولا علی انهایی بودند که از کنار ما عبور میکردند و هیچ توجهی به ما سه نفر نمیکردند ولی این خانم بهایی غیرمسلمان به داد ما رسید و من عاشق این اخلاق شدم و دین خود را عوض کردم.

از منبر حاج اقا غروی در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال ۱۳۹۳

 در امامزاده اقاعلی عباس و شاهزاده محمد(علیهما السلام).

این داستان را در تایید کار این طلبه که دین خود را به اخلاق ان زن بهایی فروخته بود نیاوردم  بلکه به خاطر اهمیت اخلاق و اصلاح اخلاق خودمان که ادعای شیعگی مولا علی (علیه السلام)سرور اقایان عالم و مولای عابدان و نیکوکاران را داریم اوردم .

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 |

 

اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شايد؛

ده ها رنگين کمان، در دهان ما نطفه مي بست..

و بيرنگي، کمياب ترين چيزها بود..

 

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ويران ميکردند..

 

 

اگر گناه وزن داشت؛

هيچ کس را توان آن نبود که قدمي بردارد؛

تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي..

و من شايد؛ کمر شکسته ترين بودم..

 

اگر غرور نبود؛

چشمهايمان به جاي لبهايمان سخن نميگفتند؛

و ما کلام محبت را در ميان نگاه‌هاي گهگاهمان،

جستجو نمي کرديم..

 

اگر ديوار نبود؛ نزديک تر بوديم؛

با اولين خميازه به خواب مي رفتيم؛

و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان، حبس نمي کرديم.. 

 

اگر خواب حقيقت داشت؛

هميشه خواب بوديم..

هيچ رنجي، بدون گنج نبود؛

ولي گنج ها شايد،

بدون رنج بودند..

 

اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند..

و يک نفر در کنار خيابان خواب گندم نمي ديد؛

تا ديگران از سر جوانمردي؛

بي ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند..

 

اما بي گمان، صفا و سادگي مي مرد،

اگر همه ثروت داشتند..

 

اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند؛

و زندگي، بي ارزشترين کالا بود..

ترس نبود؛ زيبايي نبود؛ و خوبي هم شايد..

 

اگر عشق نبود؛

به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟

کدام لحظه ي ناياب را انديشه ميکرديم؟

و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟

آري... بي گمان، پيش از اينها مرده بوديم ....

اگر عشق نبود؛

 

اگر کينه نبود؛

قلبها تمامي حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند..

اگر خداوند؛ يک روز آرزوي انسان را برآورده ميکرد،

من بي گمان،

دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز

هرگز نديدن مرا..

 

آنگاه نميدانم،

به راستي خداوند، کداميک را مي پذيرفت؟

+ نویسنده معلم بازنشسته در شنبه بیست و دوم شهریور 1393 |

امیر زاده ای را گذر به گارگاه روغن کشی افتاد .تعدادی زنگوله کوچک وبزرگ دید

که بر سر وگردن استر (قاطر)روغن کش بسته شده .

از مرد روغن کش پرسید اینهمه زنگوله برای چه بر سر وگردن این قاطر بسته ای ؟

مرد روغن کش گفت :

برای این است که اگر از حرکت باز ایستاد متوجه شوم واورا فرمان حرکت دهم .

امیر زاده لحظه ای بفکر فرو رفت وگفت :

اگر قاطر جایی بایستد وبجای حرکت سر وگردن خودرا تکان دهد

چگونه متوجه می شوی ..؟

مرد روغن کش فکری کرد ودر پاسخ گفت  :

عقل قاطر من به اندازه عقل امیر زاده نیست که چنین کاری کند ؟!

 

+ نویسنده معلم بازنشسته در شنبه بیست و دوم شهریور 1393 |

به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد

 

ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد.

 

به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد

 

ولی به سختی میشه زبان را کنترل کرد.

 

به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم

 

ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم.

 

به راحتی میشه کسی را بخشید

 

ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد.

 

به راحتی میشه قانون را تصویب کرد

 

ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد.

 

به راحتی میشه به رویاها فکر کرد

 

ولی به سختی می شه برای  بدست آوردن یک رویا جنگید.

 

به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد

 

ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد.

 

به راحتی میشه به کسی قول داد

 

ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد.

 

به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد

 

ولی به سختی میشه آن را نشان داد

 

به راحتی میشه اشتباه کرد

 

ولی به سختی میشه از آن اشتباه درس گرفت.

 

به راحتی میشه گرفت

 

ولی به سختی می شه بخشش کرد

 

به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد

 

ولی به سختی میشه به آن معنا بخشید.

+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه یازدهم شهریور 1393 |

 مردی زبان مرغان اموخته بود .مرغی زیبا را دید که بر سر دیواری نشسته وچند قدمی

دورتر از او کودکی را دید که به طمع صیدان مرغ  مشغول پهن کردن دام است ..

مرغ را گفت :

اینجا منشین که ان کودک برای گرفتن تو مشغول گستردن دام است مرغ گفت :

کودک را می بینم وبه نیت او هم واقف هستم ودردل به کار بیهوده اش خنده می زنم .

ان نیک مرد مرغ ر اگفت :من انچه لازم ووظیفه ام می دانستم گفتم .حا ل خود دانی ؟!

مرد رفت وپس از ساعاتی که از انجا بر می گشت مرغ را در دست کودک اسیر یافت .

به ان مرغ بازبان بی زبانی گفت :تو که بر دام نهادن ان کودک می خندیدی ودام وتله

را هم اشکار می دیدی چگونه شد که گرفتار گردیدی ؟!

مرغ گفت : نشنیده ای که چون قضا وقدر اید خرد وعقل را نا کار امد می کند .

واز ان طرف من بر هشیاری وتیز بینی خود اعتماد نمودم ولی دانه بهانه ای شد

ومرا در دام کشید .

مرد فهمید که انچه می گوید عین راستی است .

درمی به ان کودک داد ومرغ را از او خرید وآزاد کرد

+ نویسنده معلم بازنشسته در یکشنبه نهم شهریور 1393 |

مهمترین بدقولی های انسان به خدا

همه مردم، فرقی نمی کند در ایران باشند و یا در کشورهای دیگر، افراد خوش قول را دوست دارند و دلشان می خواهد که به هر نحوی شده با آنها معاشرت کنند و از ارتباط با افراد بدقول نفرت دارند، چرا که تصور آنها این است که آدم های این چنینی هرگز قابل اعتماد نیستند و نمی توان در برنامه های مهم زندگی با آنها شریک شد.

حقیقت این است که اگر تا به حال سعی نکرده اید که به قول ها و وعده هایی که می دهید پایبند باشید و دوستان و اطرافیان، شما را به عنوان یک آدم بدقول می شناسند، این ویژگی منفی می تواند بسیار خطرناک باشد و به رابطه شما با خداوند نیز سرایت کند و چه چیزی بدتر از آن که آدمی در برابر خداوند متعال نیز بدقولی کند و مدام قول بدهد و زیر قولش بزند؟

اگرچه خداوند متعال آن قدر رحیم و بخشنده و مهربان است که در برابر بدقولی های بندگانش صبر دارد و هیچگاه از بنده خود چشم پوشی نمی کند،اما نتیجه بد قولی های زیاد به خداوند آن است که آدمی در برابر شیطان خوش قول می شود، و روزی ندای شیطان را خواهد شنید که:

چون كار از كار گذشت [و داورى صورت گرفت‏] شیطان مى‏گوید: «در حقیقت، خدا به شما وعده داد وعده راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم، و مرا بر شما هیچ تسلطى نبود، جز اینكه شما را دعوت كردم و اجابتم نمودید. پس مرا ملامت نكنید إبراهیم :22

اگر فرزندی صالح به ما دهی به یقین از شاکران خواهیم بود

اوست کسى که (همه) شما را از یک تن آفرید; و همسرش را نیز از جنس او قرار داد، تا در کنار او بیاساید. سپس هنگامى که با او آمیزش کرد، حملى سبک برداشت، که با وجود آن، به کارهاى خود ادامه مى داد; و چون سنگین شد، هر دو از خدایى که پروردگارشان است خواستند: «اگر فرزند صالحى به ما دهى، به یقین از شاکران خواهیم بود الأعراف:189

اما هنگامی که فرزند سالم و تندرست متولد شد، زیر قولشان می زنند و عهد و پیمان خود را به کلی فراموش می کنند و می گویند:

اگر فرزند ما سالم است به پدر و مادرش رفته است.

اگر فرزند ما زیباست به برادرش رفته است.

اگر فرزند ما تندرست است به دلیل تغذیه خوب و مناسب مادر بوده است و انگار نه انگار که خداوند این فرزند سالم و تندرست را به آنان عنایت کرده است.

امّا هنگامى که خداوند فرزند صالحى به آنها داد(پدران و مادران از نسل آدم)، (موجودات دیگر را در این موهبت موثر دانستند و) براى خدا، در این نعمت که به آنها بخشیده بود، همتایانى قائل شدند; خداوند برتر است از آنچه همتاى او قرار مى دهند"اعراف :190

 

اگر پولدار شویم به فقیران کمک می کنیم

 

َو از آنان كسانى‏اند كه با خدا عهد كرده‏اند كه اگر از كَرَم خویش به ما عطا كند، قطعاً صدقه خواهیم داد و از شایستگان خواهیم شد  توبه:75

اما جالب این جاست که همین فرد، وقتی از فضل و رحمت خداوند بهره مند می شود و ثروتی در اختیار او گذاشته می شود، قول و قرار های خودش را با خداوند به کلی فراموش می کند:

.توبه :76 پس چون از فضل خویش به آنان بخشید، بدان بُخل ورزیدند و به حال اعراض روى برتافتند

 

 

اگر مشکلاتم حل شود آدم خوبی می شوم

قبل از کنکور: خداوندا اگر امسال در کنکور قبول شوم آدم خوبی می شوم

بعد از کنکور: واقعا کلاس هایی که رفتم جواب داد

قبل از تصادف: خدایا اگر از این تصادف جان سالم به در ببرم تا آخر عمر بندگیت را می کنم

بعد از تصادف: اگر کسی دست فرمان من را نداشت حتما مرده بود

و هزاران مثال مانند این دو مثال که افراد در مواقع سختی و گرفتاری و مشکلات به خدای خود صد ها قول می دهند و بعد از رفع مشکلات زیر قولشان می زنند

همین فرد،وقتی از فضل و رحمت خداوند بهره مند می شود و ثروتی در اختیار او گذاشته می شود،قول و قرار های خودش را با خداوند به کلی فراموش می کند: پس چون از فضل خویش به آنان بخشید، بدان بُخل ورزیدند، و به حال اعراض روى برتافتند

 او كسى است كه شما را در خشكى و دریا مى‏گرداند، تا وقتى كه در كشتیها باشید و آنها با بادى خوش، آنان را ببرند و ایشان بدان شاد شوند [بناگاه‏] بادى سخت بر آنها وَزَد و موج از هر طرف بر ایشان تازد و یقین كنند كه در محاصره افتاده‏اند، در آن حال خدا را پاكدلانه مى‏خوانند كه: اگر ما را از این ورطه برهانى، قطعاً از سپاسگزاران خواهیم یونس:22   

اما همین که نجات پیدا می کنند به گناه و فساد و تباهی خود در زمین ادامه می دهند

پس از آنکه ما نجاتشان دادیم، ناگهان در زمین بناحقّ سركشى مى‏كنند. اى مردم، سركشى شما فقط به زیان خود شماست. [شما] بهره زندگى دنیا را [مى‏طلبید]. سپس بازگشت شما به سوى ما خواهد بود. پس شما را از آنچه انجام مى‏دادید باخبر خواهیم كرد. یونس:

+ نویسنده معلم بازنشسته در دوشنبه ششم مرداد 1393 |
+ نویسنده معلم بازنشسته در دوشنبه ششم مرداد 1393 |

ماجرای ازدواج جوانان امروزی !

داستان زندگی یه جوون امروزی! چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.

 ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که: « ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر».

 رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟گفتم: « دیپلم تمام ». گفت: « بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه».

 رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید: « خدمت رفته ای »؟گفتم: « هنوز نه »؛گفت: « مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».

رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم. برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید: « شغلت چیه »؟گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛گفت: « بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».

 رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند: « سابقه کار می خواهیم »؛ رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند: « باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».

برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ».

 گفتند: « برو جایی که سابقه کار نخواهد ». رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند: « باید متاهل باشی ».برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ».

گفتند: « باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ». رفتم؛ گفتم: «باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».گفتند: « باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».

 برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم

 اعتراف ...

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»
«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»
«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد» ...
«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»
«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»
«چی می خوای بپرسی پسرم؟»
«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟» .

+ نویسنده معلم بازنشسته در دوشنبه ششم مرداد 1393 |
در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد و ناله سر مى داد که : - خدایا! بین من و مادرم حکم کن . عمر از او پرسید: - مگر مادرت چه کرده است ؟ چرا درباره او شکایت مى کنى ؟ جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده . اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید: تو فرزند من نیستى ! حال آنکه او مادر من ومن فرزند او هستم . عمر دستور داد زن را بیاورند. زن که فهمید علت اظهارش چیست ، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد. عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید. جوان گفته هاى خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است . عمر به زن گفت : - شما در جواب چه مى گویید؟ زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم . او با چنین ادعاى مى خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قریشم و تا بحال شوهر نکرده ام و هنوز باکره ام .در چنین حالتى چگونه ممکن است او فرزند من باشد؟ عمر پرسید: آیا شاهد دارى ؟ زن پاسخ داد: اینها همه گواهان و شهود من هستند. آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ مى گوید و نیز گواهى دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است. عمر دستور داد که پسر را زندانى کنند تا درباره شهود تحقیق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد. ماموران در حالى که پسر را به سوى زندان مى بردند، با حضرت على علیه السلام برخورد نمودند، پسر فریاد زد: - یا على ! به دادم برس . زیرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بیان کرد. حضرت فرمود: او را نزد عمر برگردانید. چون بازگردانده شد، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آوردید؟ گفتند: على علیه السلام دستور داد برگردانید و ما از شما مکرر شنیده ایم که با دستور على بن ابى طالب علیه السلام مخالفت نکنید. در این وقت حضرت على علیه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند و او را آوردند. آن گاه حضرت به پسر فرمود: ادعاى خود را بیان کن . جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود. على علیه السلام رو به عمر کرد و گفت : - آیا مایلى من درباره این دو نفر قضاوت کنم ؟ عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیده ام که فرمود: - على بن ابى طالب علیه السلام از همه شما داناتر است . حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟ گفت : بلى ! چهل شاهد دارم که همگى حاضرند. در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پیش گواهى دادند. على علیه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حکم مى کنم همان حکمى که رسول خدا صلى الله علیه و آله به من آموخته است . سپس به زن فرمود: آیا در کارهاى خود سرپرست و صاحب اختیار دارى ؟ زن پاسخ داد: بلى ! این چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند. آن گاه حضرت به برادران زن فرمود: - آیا درباره خود به من اجازه و اختیار مى دهید؟ گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختیار هستید. حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم که در این وقت در مجلس حاضرند این زن را به عقد ازدواج این پسر درآوردم و به مهریه چهارصد درهم وجه نقد که خود آن را مى پردازم .سپس به قنبر فرمود: سریعا چهارصد درهم حاضر کن . قنبر چهارصد درهم آورد وحضرت تمام پولها را در دست جوان ریخت و فرمود: این پولها را بگیر و در دامن زنت بریز و دست او را بگیر و ببر و دیگر نزد ما برنگرد مگر آنکه آثار عروسى در تو باشد، یعنى غسل کرده برگردى ! پسر از جاى خود حرکت کرد و پولها را در دامن زن ریخت و گفت : - برخیز! برویم . در این هنگام زن فریاد زد: النار! النار! اى پسر عموى پیغمبر آیا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى؟! به خدا قسم ! این جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده اى بود این پسر را من از او آورده ام . وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند: - فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم چنین عملى را انجام دادم ولى اکنون اعتراف مى کنم که او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبریز است ...مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند... سخن روز : تمام محبتت را به پای دوستت بریز نه تمام اعتمادت را (امام علی علیه السلام)
+ نویسنده معلم بازنشسته در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 |
 

علی جسمی خاکی نبود که با شمشیری بی ارزش از پای در اید .

بلکه معرفتی است که هر روز اورا می کشیم ..

وسالی یکبار برای شهید شدنش ماتم می گیریم ..درصورتیکه

 

وقتی در برابر ظلم ظالم فریاد نزدیم .؟!

در طلب مال دنیا فریبکاری کردیم ؟!

به سرگشتگی مجنونها در کوچه ها لبخند زدیم ؟!

سائلی را ناامید از درخانه دورکردیم ؟!

در مانده ؛بی سرپناه ؛ دیدیم وپناهش ندادیم ؟!

دختری را دیدیم کنار خیابان ایستاده و...........؟!

دست نوازش بر سر یتیمی نکشیدیم  ؟!

حرص میز ومقام وپول کورمان کرد ومالمان  هم حرام شد ؟!

انسانیت وشرف ومردانگیمان فراموش گردید ؟!

تمام دغدغه ما وزندگیمان شد شکم و............؟!

علی را بی رحمانه کشتیم .؟!

دراین شبها ملتمس دعایتان هستم

+ نویسنده معلم بازنشسته در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 |
... آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد که کنایه است از اینکه برایت نقشه شومی کشیده ام و حالت را میگیرم. توی کتاب «سه سال در دربار ایران» نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست.

او نوشته : ناصرالدین شاه سالی یکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک میکردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عده ای دیگهای بزرگ را روی اجاق میگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلیحضرت هم بالای ایوان می نشست و قلیان میکشید و از آن بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد. بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد و او می بایست کاسه آنرا از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت میشد. به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد!

+ نویسنده معلم بازنشسته در شنبه بیست و یکم تیر 1393 |

 

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ... خدا گفت: دیگر تمام شد! دیگرزندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را  بچشد، آسمـان برایش تنـگ ... فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و... شاعـر بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند . شـب کـه هر دو به خانه برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر... فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم . شاعر گفت : نه!  تو فرشته ای و عشق کار تو نیست .فرشته اصرار کرد واصرار کرد ... شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای ؟ اما فرشته باز هم پافشاری کرد  آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد... فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .اما پرهایش ریخت و پشیمان شد!!! آ ن گاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش  من به خودم ظلم کرده ام . عصیان کردم و عاشق شدم وپشیمانم، آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی ؟ خداوند فرمود :  پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی !  پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود ! و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد ... فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط ! فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت  اما او باور نکرد. آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست...!

سخن روز : همه دوست دارند به بهشت بروند,اما كسي دوست ندارد بميرد .بهشت رفتن جرأت مردن ميخواهد.

+ نویسنده معلم بازنشسته در شنبه بیست و یکم تیر 1393 |

 یه افسر پلیس ماشین پرسرعتی رو متوقف می کنه.
افسر می گه : من سرعت 80 مایل در ساعت رو برای ماشینتون ثبت کردم
راننده می گه: خدای من، من ماشینو رو سرعت 60 مایل کروز کرده بودم. فکر کنم رادارتون نیاز به تنظیم داره.
همسر مرد درحالی که داره بافتنی می بافه و سرش پایینه می گه: عزیزم لوس نشو. خودت می دونی که این ماشین سیستم کروز نداره
افسر که شروع می کنه به نوشتن جریمه می کنه راننده رو می کنه به زنش و زیر لب می غره که: برای یه بارم که شده نمی تونی دهنتو بسته نگه داری؟
زن درحالی که محجوبانه می خنده می گه: عزیزم باید خوشحال باشی که دستگاه راداریابت (دستگاهی که رادار سرعت سنج پلیس رو پیدا می کنه و خبر میده) خاموش شد وگرنه سرعتت از اینم بیشتر می شد
افسر که شروع می کنه جریمه دوم رو بابت دستگاه راداریاب غیرقانونی بنویسه مرد از بین دندونای بستش به زنش می غره که: زن، نمی تونی دهنتو بسته نگه داری؟
افسر اخم می کنه و میگه : متوجه شدم که کمربند هم نبستید اینم اتومات یه جریمه 75 دلاریه
راننده می گه: آره. من بسته بودمش ولی وقتی شما به من گفتی بزنم کنار بازش کردم تا بتونم مدارکمو از جیب پشتم دربیارم
زنش می گه: نه عزیزم تو خودت خوب می دونی که کمربندت بسته نبود. تو هیچ وقت موقع رانندگی کمربند نمی بندی
افسر که شروع می کنه به نوشتن جریمه سوم مرد رو می کنه به زنش و با فریاد منفجر می شه:چرا لطفا خفه نمی شی؟
افسر به زن نگاه می کنه و می گه: خانوم همسرتون همیشه با شما اینطوری صحبت می کنه ؟
  زن: فقط وقتی مسته

+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه هفدهم تیر 1393 |
+ نویسنده معلم بازنشسته در سه شنبه هفدهم تیر 1393 |

دل آدم ...چه گرم می شود گاهی ساده... به یک دلخوشی کوچک...

شکلک های محدثه

 



ادامه مطلب